یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت.
او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او می شود.
اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.
به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
این تست در سال 2005 پس از 2 سال تحقیق در امریکا انجام شده است
برای دیدن پاسخ به ادامه مطلب بروید
برچسبها: تست روانشناسی
ادامه مطلب
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد نخند
نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و همه کسند.
برچسبها: نخند, کجا نباید خندید, جایی که نباید خندید
این نشون می ده هنوز هم تو کاسبا افراد صادق هستند.
(شاید هم خودش خبر نداشته قراره بیشتر از اونی که بود بیاد پایین!)
به نظر من باید اعتماد کرد مگر خلافش ثابت بشه. نباید فکر کنیم همه مردم شیاد و حقه باز هستند. مگه ما خودمون کی هستیم؟ یکی از همین مردم. هی نگو همه بد هستند همه بد هستند اگه اینو بگی معلومه که خودت هم بدی!
برچسبها: صداقت صرافی, صرافی, صداقت
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰ دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.
در غیاب تاجر شاگرد به روستایی ها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را.. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون!
برچسبها: چرا سکه گران شد و چرا ارزان شد
گفت روال نزولیه و به خیال خودش منو منصرف کرد. من هم که تو خریدش کلی مردد بودم و ترسیدم پول کم بیارم چون دیگه پس اندازی نداشتم به دلم خورد و از مغازه اومدم بیرون و نخریدم.
اما هر چی که بیشتر به قیافه و چشمانش فکر می کنم نمی دونم چرا حس می کنم داشت دروغ می گفت و شاید دوست نداشت طلاش رو بفروشه. گفت ۶۴۷هزار تومن. اما کی می دونه ماه دیگه این سکه رو می شه این قیمت ها خرید یا باید یه میلیون پول داشت؟!
من الان لازمش ندارم خواستم پس اندازی کنم برای روزهای پیری و درماندگی!!!
تو روحشون سگ پرواز کنه!!! (اینو تازه یاد گرفتم از اینترنت! بالاخره ما هم یه چیزی یاد گرفتیم از این دنیای مجازی)
فردا می رم سکه هه رو می خرم. شاید هم میلیونر شدم!!
برچسبها: تو روحشون سگ پرواز کنه
بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار تخت!
که این پشه ها بشینن عین بچۀ آدم بخورن دست از سر ما بردارن !!
-----
برای دور شدن پشه ها می توانید یک سیر را نصف کنید یا همینطور درسته بگذارید داخل نعلبکی نزدیک تختتان قرار دهید. البته اگر بوی سیر را بتوانید تحمل کنید. بعد از چند ساعت بوی سیر عادی می شود. امتحان کنید حتی برای یک اتاق هم جواب می دهد و پشه ها را دور می کند.
برچسبها: روش دور کردن پشه ها, خلاص شدن از پشه, مزاحمت پشه ها
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در !هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد
برچسبها: هرگز نخواب کوروش, سیمین بهبهانی
نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد
ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"
برچسبها: حس مسئولیت
تاحالا دقت کردین
شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه
یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه
دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه
سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
چـــهـــار شنبـــــــــــــه
پنجشنبه جمعه!!!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
برچسبها: تا حالا دقت کردین
یعنی ۲۰۱۲ واقعا آخر الزمان هست؟
برچسبها: 2012
رسالتم شادمانی بود
بشارتم آزادی
و
معجزه ام خنداندن کودکان
نه از جهنمی می ترساندم و نه بهشتی وعده می دادم
تنها می آموختم اندیشیدن را و انسان بودن را
چارلی چاپلین
برچسبها: چارلی چاپلین, اگر من پیامبر بودم, چارلی, چاپلین, پیامبری
برچسبها: مجید زمانی, دلیل ماندن در ایران, ماندن یا رفتن
ادامه مطلب
به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،
یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...
برچسبها: آرزو یا هدف, آرزو, تلاش
برچسبها: گردی زمین, فرار از مشکلات
می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفت: چرا؟ پدرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟ خواهرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟ آنها گفتند: مردم چه می گویند ...!؟
می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
نخستین مهمانی پس از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی!؟ گفتم: چرا؟ همسرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد توانم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟ همسرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
بچه ام می خواست به مدرسه برود ... رشته تحصیلی اش را برگزیند ... ازدواج کند ... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟ زنم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند ...!؟
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و همه سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نبود ؛ مردم چه می گویند ...!؟ مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند
برچسبها: حرف مردم, مردم چه می گویند, حفظ آبرو
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفتم: پس چي؟
گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم،
گفتن:نه،
گفتم: خارج چي؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
برچسبها: من رفتنی ام, رفتنی
گفت: گوشت ملت
گفتند: چه نوشی؟
گفت: خون ملت!
گفتند: چه پوشی؟
گفت: پوست ملت!
گفتند: اينها را از چه راهي به دست مي آوری؟
گفت: از جهل ملت
گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت مي كنی؟
گفت: در جعبه طلائی تقدس!
گفتند: و چيست محافظ آن جعبه ؟!
گفت: خرافات
برچسبها: خرفات
سهراب سپهری
برچسبها: سهراب سپهری
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ... خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما... اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را کردم. بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده... فورا تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم: برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم... فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟ اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟ دیدم که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند.... من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا صندوق را بردارد...
نادر ابراهیمی
نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم(یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم ؛ بقیه اش به مهمان بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی قلب جا میماند
برچسبها: نادر ابراهیمی, من قلب کوچولویی دارم, داستان کوتاه از نادر ابراهیمی
برو بمیر : برو گمشو !
بمیرم برات : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برات : عاشقتم !
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !
مرده : بی حال ! مردنی : نحیف و لاغر !
مردم : خسته شدم!
من بمیرم ؟ : راست می گی
برچسبها: مردن, مردیم, مردنی, بمیرم, نمردیم, می میرم
اشم وهو و هیشتم استی
اوشتا استی اوشتا اهمایی
هیت اشایی و هیشتایی اشم
................................................
راستی بهترین است ، خوشبختی است
خوشبختی از آن ِ کسی است که
خواستار خوشبختی دیگران باشد .
پ.ن: ای کاش همه مون چه زرتشتی باشیم و چه نباشیم روزی یک بار این جملات رو بخونیم "راستی بهترین است ، خوشبختی است ،خوشبختی از آن ِکسی است که خواستار خوشبختی دیگران باشد ." و با دقت به معنیش فکر کنیم و بهش عمل کنیم.
"راستی بهترین است. خوشبختی است." شما دوست ندارید خوشبخت باشید؟ چه قدر پیرو راستی هستید؟ در روز چند بار دروغ می گید؟ چند بار از راه راست منحرف می شید؟ چه طوری دنبال خوشبختی هستید؟ دنبال چه جور خوشبختی ای هستید؟
"خوشبختی از آن ِ کسی است (مال ِ کسی است) که خواستار خوشبختی دیگران باشد. " شما چه قدر خواستار خوشبختی دیگران هستید؟ چه قدر به دیگران فکر می کنید ؟ چه قدر کمک می کنید؟ در این مسیر رسیدن به خوشبختی تا چه اندازه به فکر خوشبخت کردن دیگران هستید؟ زندگی بازی است. اگر بازیکن بغلی زمین بیفتد و تو بدوی و گل بزنی و هی گل بزنی و هی گل بزنی فکر می کنی برایت لذت دارد؟ زندگی بازی است، هدف برد و باخت نیست هدف ادامه ی بازی است. اینو یادت باشه. لذت در درست بازی کردن است نه بردن یا باختن. پس زرتشتی باشی یا نباشی مهم نیست این دعا رو در ذهنت نگه دار و زندگی رو جوانمردانه بازی کن. همین
برچسبها: نماز زرتشتیان, نماز زرتشتی, اشم وهو, راستی, خوشبختی
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا مینالد ابر برق در چشم
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخهٔ گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است اینکه خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزهٔ نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشتهای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و میآتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخهٔ بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار
شعر از: هوشنگ ابتهاج (ه. ا سایه)
برچسبها: دگربارت چو بینم, شاد بینم, سرت سبز و دلت آباد بینم
فیلم سیزده پنجاه و نه فیلمی بود که ما مطمئن بودیم حرفی برای زدن داره. مطمئن بودیم تلخی گزنده ای داره. مطمئن بودیم اشک به چشمانمون میاره... من و همسرم این فیلم رو پس انداز کرده بودیم برای همین روزها... روزهایی که خیلی چیزها رو به خاطر مشغله از یاد می بریم و لازمه که یه تلنگری بهمون زده بشه... این فیلم اما تنلنگر نبود بلکه نمکی بود که به زخم خیلی ها پاشید و ای کاش به جای تلنگر یه اردنگی بود که به خیلی ها می خورد تا یادشون بیاد جا پای چه کسانی گذاشته اند و از حق چه کسانی به جایی که هستند رسیده اند. اونایی که خاک جبهه نخورده شدند رزمنده و یه ترکش از کنار گوششون رد شد و شدند جانباز و یکی از خواهرانشون رفته بود خرید و بر اثر اصابت بمب مفقود شد و این ها شدند خانواده شهید! فرمانده هایی که دستور حمله رو از کیلومترها دور از جبهه صادر می کردند و بیسیمی مانور می دادند و نیرو می فرستادند تو گلوی دشمن.
این فیلم با بازی بی نظیر پرویز پرستویی فیلم قشنگ و قوی ای بود که دلم می خواست یه بار هم حاتمی کیا اون رو می ساخت تا مطمئن می شدم که حق مطلب ادا شده. آخه من وارد نیستم. حرفه ای نیستم. قضاوت می کنم ولی قضاوتم احساسم هست. نمی تونم قضاوت نکنم. بالاخره نظرم رو می گم. اگه هر بار که نظرم رو می گم یا حسم رو می جورم و می یابم و مطرح می کنم خودم رو مواخذه کنم که دیگران رو قضاوت کرده ام کودک درونم قهر می کنه و می ره دنبال کارش! من این وبلاگ رو راه انداختم تا این بچه بتونه کمی حرف بزنه و بازی کنه و هر چی دوست داره بگه. ببخشید اگه خوشتون نمی اد. به نظرم این فیلم فوق العاده بود و شاید می تونست قشنگ تر از اینی که شد بشه. یه آژانس شیشه ای دیگه بشه. بعضی صحنه ها می تونست قوی تر باشه
فکرش رو که می کنم می گم فلانی فکرش رو بکن. بیست سال قبل می خوابیدی و الان بیدار می شدی. مطمئن هستم که تغییرات دیونه ات می کرد. تلفن همراه و اتوبان و جمعیت و ساختمان ها و حتی وسایل و مبلمان منازل. الان تو فیلم های قدیمی هست می شه به راحتی مقایسه کرد. چه قدر هم بعضی وسایل به نظرمون شیک و قشنگ می اومد!!! واقعا چه بد سلیقه بودیم!
برچسبها: سیزده پنجاه و نه
هر روز عصرمرد اسباب بازی فروش رد دستان کودکانه را
از شيشه ويترين پاک ميکند ...
خدایا در این روزها هیچ کودکی را نا امید مکن،آمین
برچسبها: امید
به قول معروف : خوشبخت کسی که خر ندارد از کاه و جوش خبر ندارد!
من مطمئن هستم دوباره می ره بالا. ولی این که سکه بره بالا وبقیه چیزا هم رفته باشه بالا هنر نیست. هنر اینه که سکه بره بالا و بقیه چیزا نرفته باشه بالا که تو بفروشی و تبدیل کنی به اون چیزی که دوست داری.
چی گفتم؟خودم هم گیج شدم.
برچسبها: نرخ سکه, سکه, فروش سکه, خرید سکه
یادتون باشه سمبل ربطی به هفت سین نداره. سینی و سماور و سکه هم همینطور
یاتون باشه هفت سین باید منشا گیاهی و خوراکی داشته باشه و ایناست:
سماغ سمنو سبزه سرکه سیب سیر سنجد
و نه هیچ چیز دیگری! اگه سر هفت سین آینه و کتاب مقدس و آب و آویشن و نارنج توش و تخم مرغ رنگ کرده و شیرینی و گل و بلبل می ذاریم یه چیز دیگه است ولی هفت سین اصلی همین هفت تاست که گفتم. سماغ سمنو سبزه سرکه سیب سیر سنجد هشتمی هم نداره که جایگزین کنید.
ماهی قرمز هم خریدنش گناه است. نه فقط سنت نیست بلکه مذموم است و توصیه شده که نباشد. حالا بعضی ها که دیگه خیلی مبتکر شده اند و ماهی سیاه می خرند و هشت پا و خرچنگ و لاک پشت و هر چی موجود نخراشیده و نتراشیده و چندش آور هست می ذارن سر سفره شون. متاسفم که اینجوری شده. شما بیا و این کارا رو نکن. زشته
برچسبها: هفت سین نوروزی, هفت سین باستانی, هفت سین
دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم
درود به همه دوستان
پ.ن:
نمی دونم مجموعه شام ایرانی رو دیده اید یا ندیده اید؟ یه مجموعه چهارقسمتی هست: به قولی بفرمایید شام ایرانی . این برنامه به واقع زد تو دهن بفرمایید شام اصلی که شبکه من و تو ی اونور آب درست کرد و اونا رو مجبور کرد که این هفته یک از ورژن های آبرومند و در واقع بهترین مجموعه شون رو که یک کمی مرام و انسانیت و حساب و کتاب توش بود رو دوباره پخش کنن! همه می گفتند که بفرمایید شام آینه ای است که اخلاق ما ایرونی ها رو به رخمون می کشه. دورنگی و ریا و زرنگ بازی و... ولی این شام ایرانی آن روی این سکه است! نشون می ده که اونا که موندن معرفت دارن! صفا دارن! نشون می ده یه چیزی اون وسطا هست که می تونه تو هنرمندا برای ما الگو باشه. نمی دونم چرا این برنامه رو از تلویزیون پخش نمی کنن؟ چرا این صدا و سیما این قدر گداست؟ اه اه. بابا یک کم خرج کنین نمی میرین که. مردم دوست دارن خونه هنرمندا رو ببینن. همه خونه ها که مثل خونه مهدی پاکدل نیست که تازه باشه و نو باشه و مبلش سفید باشه و جهیزیه بهنوش طباطبایی توش باشه! که البته به نظر می رسید بیشتر تظاهر توش هست تا صفا و صمیمیت. من که یه موی گندیده سروش و خونه اش رو نمی دم به این کابینت های مسخره که تو خونه اینا بود! ولی آیا چند تا از هنرمندامون مثل سروش صحت مرد هستند که بگن همینه که هست! تظاهر نکنن. خجالت نکشن. افتخار کنن به اونی که هستند و مرام داشته باشن؟ کدومشون؟ من تازگی هر فیلم و هر برنامه ای که می بینم تو ذهنم می آرم آیا خونه ی این هنرپیشه چه طوریه؟ و این سوال میاد تو ذهنم که : آیا این هنرمند راضی می شه مردم رو ببره تو خونه ش؟ آیا حاضره ببینیم خونه ش چه شکلیه؟ آیا تازه به دوران رسیده است؟ آیا متظاهره؟ آیا واقعا این قدر که جلو دوربین زمان بازی راحته زمان زندگی هم راحته اگه یه دوربین تو خونه ش باشه؟ متاسفانه رو خیلی هاشون قضاوت بدی دارم. رو خیلی هاشون.
سروش صحت رو تازه از این برنامه شناختم و به راستی که به نظر محشر. اهل ریا و تظاهر نیست. اونی که بود همون بود. خونه اش، صفا و صمیمیتش و حتی عصبانیتش. من که دوستش دارم و خوشحالم که برنده شد. قیافه مهدی پاکدل جدی جدی دیدنی بود زمانی که فهمید جایزه ای که سروش برد چهارمیلیون و ششصد هزار تومن بوده! بالاخره همشهری هستند دیگه!!
برچسبها: سروش صحت, بفرمایید شام من و تو, شام ایرانی, بفرمایید شام ایرانی
مرد پارسي گفت:
حجابِ زنان ما پلكِ چشمانِ مردانِ ما است
برچسبها: حجاب در ایران باستان, حجاب زنان, حجاب پارسیان, حجاب
برچسبها: دوست یعنی, دوست
